عبور از مه ...
|
درحال پیاده روی بودیم و مه بسیار غلیظی رفته رفته پیش می آمد ، کوه و جنگل پشت ســــر دریا روبرو ، عطر جنگل بود و باران چون پودر می بارید . . . خنکای نسیمی سرشانه هایم را نوازش می کرد ، بالغ بود ، والد و کودک دست در دست میرفتیم در را ه ، با هم پچ پچی . . . " گپ میزدیم " . . . مه جملگی مان را درآغوش می کشید و ما را نشئه ئی بسیار زیبا ! مه غلیظ و هیچ . . . پیدا نبود ! گرد باران چشم ها را نرم می شست ، نرم راه می رفتیم ، هیچ پیدا نبود ! جز مه ... چشم چشم را بینا نبود ، مه پیش می آمد . . . درمه تصاویری هویدا شده ، ذهن این سو و آن سو میپرید ، کودکم بیتاب بود ، والدم غمناک بود لیک بالغم هوشیار بود ! ناگهان درحین ره ، کودکم فریاد میکرد مادرم آن جاست ! حوا ! مادرم پیداست ... گرمای مادر ! همان گرما ، همان آغوش ! وانگهی وان بوسه آخر هویدا بود ! وه چه زیبا بود ! مادرم درمه ! والد م درمه : ماتش برده بود ! بوسه آخـــــــــــر ، چه زیبا بود ! والد با نگاهی : باید رفت . . . کودک با خشمی فراوان داد می زد ! ایست ! کدام باید ؟ نباید !؟ سری چرخانده بالغ : آرام ، گام بردارید سفر مانده ...! مه سنگین به همراهش ، نسیمی پاک ، چرخ می خورد ، میان مه ، پله ها پیداست ! راه می رفتیم ، رسیدیم پله اول ، خیزی بلند ، پله دوم ، میان مه ... دگربار کودکم فریاد میکرد : پدر پیداست ! آدم ! جلو باباست ! تصویر پدر پیدا ! گره در ابروانش . . . صدائی بانگ می زد ، یکی باشید . . . گره از ابروانش باز شد ! می خندید ، بچه ها زندگی رنج است لیکن : درمیان رنج ، معنا میتواند بود ! دست در دست ، باهم می توانید بود ، زندگی رنج است ، لیکن در میان رنج ، زیبائی تواند بود ! کودکم فریاد می زد . . . ! بارالهی این پدر زیباستی . . .بارالهی مادرم زیباستی ... مه ، نرم می رفت ، آسمان زیبا ! دو پروانه سفید دست در دست ، پرواز می کردند ، شاید تا خدا ... ! ما بودیم و خنکای نسیم ، ما بودیم و عطر جنگل ، را ه می رفتیم و نگاهی به لبخند خدا ، برلبان گل سرخ . من بودم و کودک ، بالغ در جلو ! راه میرفتیم ... ما بودیم و پلکانی تا خدا ... ما بودیم و اندیشه ، احساس با نگاهی تا خدا . . . ما بودیم و رسیدن تا خدا ، باکی نبود ! و رسیدن ، چه نیاز به فضائی با سقف ! می رفتیم تا خدا . . . در فضائی بی سقف ، بی ستون ، پرتابی رها ، از تو بایدها ، نبایدها ، تا عرش ملکوت ، خانه نور . . . نرم می بارید و ما برروی شنها ، راه می رفتیم . . . راه می رفتیم و نرم آواز می خواندیم ، صدائی گرم از دور می آمد ! طبیعت بود . . . !؟ صدای نی لبک از دور می آمد ! صدای آشتی با خویشتن از دور می آمد ! زیباست ! ننه سرما صدایش نرم می آید ! با تکانی بر لحافش ، پنبه ریزان است ۱؟ بارالهی ...شکــــــــــــــــــــر ... و اینک برف ! نرم میبارد ... |
























