عبور از مه ...

 

 

درحال پیاده روی بودیم و مه بسیار غلیظی رفته رفته پیش می آمد ، کوه و جنگل پشت ســــر

دریا روبرو ، عطر جنگل بود و باران چون پودر می بارید . . .

خنکای نسیمی سرشانه هایم را نوازش می کرد ، بالغ بود ، والد و کودک دست در دست میرفتیم  

در را ه ، با هم  پچ پچی . . . " گپ  میزدیم " . . .

مه جملگی مان را درآغوش می کشید و ما را نشئه ئی بسیار زیبا ! مه غلیظ و هیچ  . . . پیدا نبود !

گرد باران چشم ها را نرم می شست ، نرم راه می رفتیم ، هیچ پیدا نبود ! جز مه ...

چشم چشم را بینا نبود ، مه  پیش می آمد . . .

درمه تصاویری هویدا شده ، ذهن این سو و آن سو میپرید  ، کودکم بیتاب بود ، والدم غمناک بود

لیک بالغم هوشیار بود ! 

ناگهان درحین ره ، کودکم فریاد میکرد مادرم آن جاست ! حوا ! مادرم  پیداست ...

گرمای مادر ! همان گرما ، همان آغوش ! وانگهی وان بوسه آخر هویدا بود !

وه چه زیبا بود !

مادرم درمه ! والد م درمه : ماتش  برده بود !  بوسه آخـــــــــــر ، چه زیبا بود  !

والد با نگاهی  : باید رفت . . .

کودک با خشمی فراوان داد می زد !  ایست  !  کدام باید  ؟ نباید  !؟

سری چرخانده بالغ : آرام  ، گام بردارید سفر مانده  ...!

مه سنگین به  همراهش ، نسیمی پاک ، چرخ  می خورد ، میان مه  ،  پله ها  پیداست !

راه می رفتیم ، رسیدیم پله اول ،  خیزی بلند ، پله دوم ، میان مه ...

دگربار کودکم  فریاد میکرد : پدر پیداست !  آدم  ! جلو باباست !

تصویر پدر پیدا !  گره در ابروانش . . . صدائی بانگ می زد ، یکی باشید . . .

گره از ابروانش باز شد ! می خندید ، بچه ها زندگی رنج است لیکن : درمیان رنج ، معنا میتواند بود !

دست در دست ، باهم می توانید بود ، زندگی رنج است ، لیکن در میان رنج ، زیبائی تواند بود !

کودکم فریاد می زد . . . !  بارالهی این پدر زیباستی . . .بارالهی مادرم زیباستی  ...

مه ، نرم می رفت ، آسمان زیبا  ! دو پروانه سفید دست در دست ، پرواز می کردند ، شاید تا خدا  ... !

ما بودیم و خنکای نسیم ، ما بودیم و عطر جنگل ، را ه می رفتیم و نگاهی به لبخند خدا ، برلبان گل

سرخ . من بودم  و کودک ، بالغ در جلو ! راه میرفتیم  ...

ما بودیم و پلکانی تا خدا ...

ما بودیم و اندیشه ، احساس با نگاهی تا خدا . . .

ما بودیم و رسیدن تا خدا ، باکی نبود ! و رسیدن ، چه نیاز به فضائی با سقف !

می رفتیم تا خدا  . . .

در فضائی بی سقف ، بی  ستون ، پرتابی رها ، از تو بایدها ، نبایدها ، تا عرش ملکوت ، خانه  نور . . .

نرم می بارید و ما برروی  شنها ، راه می رفتیم  . . . 

راه می رفتیم و نرم  آواز می خواندیم ،

صدائی گرم از دور می آمد ! طبیعت بود . . . !؟

صدای نی لبک از دور می آمد !

صدای آشتی با خویشتن از دور می آمد ! زیباست  !

ننه سرما صدایش نرم می آید !

با تکانی بر لحافش ، پنبه ریزان است  ۱؟ 

بارالهی ...شکــــــــــــــــــــر ...

و اینک برف !  نرم میبارد ...

و من لبخند زدم به گلبرگ های گلی که روی قبرم به یادگار پرپر شد ... !!!

 

امروز یه حس عجیبی من رو از خونه کشوند بیرون. این حس آن قدر قوی بود که قبل از رفتن ، حمومم برد

و در موقع اصلاح صورتم ، در آینه  چشمانم را در هم دوخت ... موهایم را مرتب و کفشم را با وسواس

خاصی برق انداخت . بهترین جامه ام را به تنم ، در نهایت موقع رفتن ... ،با ظرف آبی  پشت سرم

لبخندی زیبا رد پـا گذاشت !

جلوی خونمون یه گلفروشیه که همیشه ی خدا شلوغه ، وقتی رسیدم به پشت شیشه اش ، داخلش

جنب و جوش شیرینی معلق بود در هوا . انگار در آن زندگی می فروختند !  لبخند خدا شاید در آنجا

هم ، ردپا بود !

رفتم داخل ...

با وسواس خاصی همه ی لبخندها را شمردم !

سپس به مسئولش گفتم : اون رز قرمز رو بهم می دید ؟  نمی خوام تزیینشم کنید !

از گل فروشی اومدم بیرون به اولین تاکسی ای که از جلوم رد شد تا کلمه ی دربست رو پروندم، میخکوب

ترمز زد و پریدم بالا .

گفتم : برو !

با پوزخندی گفت  : داش بریم  پوچستان دیگه ! هان !؟

گفتم : نه ...  برو قبرستون ! بهشت زهرا ...

تو راه گل تو دستام بود و چشمهام به جاده ... سرم رو به شیشه چسبونده بودم . شیشه کمی بخار

کرده بود و گاهی اشکش به سمت پایین سر می خورد . از کنار هر ماشینی رد می شدیم به سالهای از

دست رفته عمرم نگاه می کردم ، که با چه سرعتی ازشون سبقت می گرفتم !

بالاخره رسیدیم ، پیاده شدم و انگار دیگه مغزم یارای فکر کردن نداشت ،  و این بار تنم بود که توسط

نیرویی غالب ، یکه تاز مرا می برد ... !!!

همانطور که به جلو می رفتم ، می دیدم که با اشک ، ناله ، در برخی موارد زجه ! و حتی غش  !  گل ،

گلاب ، خرما ، آش  و گاها" شیرینی خامه ای ! مثل پروانه به دور مرده هایشان می چرخند ! و چه

بال بالی می زنند ! از خود پرسیدم مگر این ها پرواز را بلد هستند !؟

جلو می رفتم ، باز هم به اطراف خیره ... به آدم ها ،  تشییع جنازه ها ، حتی جسدی را دیدم ! به

غسالخانه می بردند !!!

از دهانم بخار می آمد ، سـوزی بدنم را به لرزه می انداخت و ناگزیر گل را بین دستانم جا بـه جا

می کردم  و دست دیگرم را در جیب ...

کفش هایم روی قبرها می رفتند و من همچنان نگاهم به اطراف ! شاید این بار به سایه ها ، درختان

به باد که از لابه لای درختان می پیچید و به من می خورد و بازمی گشت ، به خورشیدی که او هم

داشت به سمت معشوق  پرواز می کرد ! به خود گفتم : این همه رفتن از ورای اوست !؟

با هر قدمم به جلو  سرما و لختی ، به من یک قدم نزدیکتر می شد ...

آن قدر سست شده بودم که نا خواسته روی قبری که تازه دفنش کرده بودند ! دو زانو افتادم . نگاهم به

جلو خیره ماند ، گل از دستم رویش رها و با سوز نسیمی پرپر شد ... !!!

و من  ... !

لبخند زدم به گلبرگ های گلی که روی قبرم به یادگار پرپر شده بود ... !!!

خوب جوون ! دیـگـه چه آرزویی داری !؟

 

ساعت حدودا" ده و نیم شب ، هوا وحشتناک سرد و سوزی گداکش در هوا پخش !

در خیابان سلانه سلانه راه می رفتم ، دستانم فرو رفته توی جیب کاپشنم و با قلدوری خاصی به جیب

هایم فشار می آوردم ، با این توهم که شاید گرمم بشه !

نور ویترین مغازه ای که پیاده رو را بدجوری خوش رنگ کرده بود از دور دلربایی می کرد ، وقتی به جلویش

رسیدم ، به خودم گفتم :

زکی ! این که لوستر فروشیه !!!

توجهم را دختر بچه ای که به ویترین مغازه در این موقع شب خیره شده بود ، جلب کرد ، وقتی که ریز بین

شدم آدامس و فال حافظ رو در دستانش دیدم . . .

عکس حافظ روی فال ها بهم چشمک می زد و زیر لب چیزی می گفت !

بدم نمی آمد تفالی بزنم !  همان طور که به او نگاه می کردم نزدیکش شدم ، انگار متوجه سنگینی

نگاهم شده بود ، سمتم برگشت . وقتی رخ در رخ شدیم غم عجیبی در چشمانش دیدم که در حال

اکران بود !؟ 

زبانم انگار نمی چرخید تا ازش فال بگیرم . . . 

نگاهش را به من قطع و دوباره به ویترین خیره شد ! همان طور که ویترین را تماشا می کرد ، گفت :

ای کاش خیابون رو می تونستم با این لوسترها روشن کنم . . .

تا اومدم بگم چرا ، خودش ادامه داد :

اگه این لوستر ها برای من بود ، کل درختای شهر رو باهاشون تزیین می کردم تا با دوستام شب ها رو

تا صبح بازی کنیم و تازه ! از همه مهمتر ! دیگه با ترس و لرز نمی ریم بخوابیم چون همه جا روشن

هستش ، همه جا نور هست ، ستاره هست ، تو اتاق خوابمون فقط دیگه ماه نیست ! همه چی دیگه

هست . . . !!!

قطره ای اشک از چشم راستم به پایین سر خورد ، بدنم داغ شده بود و دیگر دستانم در جیب هایم فشار

نمی آوردند !

بدون توجه به دختر و لوستر فروشی پاهایم به حرکت افتادند و چند قدمی به جلو رفتند . . .

انگار چند ثانیه ای حبابی احاطه ام کرده بود و نه می شنیدم و نه می دیدم و فقط پاهایم مرا حمل می

کردند ، به جلو می بردند . . . !!! 

حباب اطرافم با بارش الماس گونه برف ترکید . . .

وقتی به انتهای خیابان رسیدم سرم را به عقب چرخاندم تا دخترک را از دور پشت ویترین باز ببینم ، توقع

داشتم دخترک را با حضرت حافظ در دست ، همچنان خیره به ویترین ببینم . . .

اما دخترک دیگر آنجا نبود !؟

آ آ آهی کشیدم  . . .

چند قدمی به جلو برداشتم ، انگار از دور صدایی می آمد ، فکر کردم خیالاتی شدم  و به راهم ادامه

دادم ، صدا نزدیک تر شد ، انگار دخترک بود که فریاد می کرد ، به سرعت عقب گرد کردم . . .

دخترک با لباسی گرم و زیبا سمتم می دوید !!! از کنار هر درختی می گذشت ستاره ای خیره کننده

روی آن روشن می شد ، وقتی به من رسید کل خیابان غرق در نور ! برف با زیبایی حیرت آوری روی

زمین لم می داد !

باز نگاهمان در هم خیره شد !

غمی غریب دگر بار ، در چشمانم نشسته بود ؟

دخترک با لبخندی و هدیه یک گل یخ به من گفت :

خوب جوون ! دیـگـه چه آرزویی داری !؟

عشق همیشه گفتن دوستت دارم نیست گاهی سکوت و نگاه ردن است...

کاش می توانستم التماس کردن را بیاموزم...

 کاش می توانستم تکه های قلب شیشه ای ام را برایت بشکنم...

 کاش می توانستم مانند بی گناهان به چشمانت زل بزنم...

  کاش می توانستم دریای قلبم را که طوفانی شد ه است را آ رام کنم...

 کاش می توانستم از تازیا نه های امواج سهمگین دلم به قلبم خبری د هم...

 کاش می توانستم دستهایت را مانند لیلی بگیرم...

 کاش می توانستم شعرهایم را پر از احساس بی  تو بود ن کنم...

 کاش می توانستم خود را پیش مرگ تو و چشمانت کنم...

 کاش می توانستم از قطره اشک چشمانم دریایی زیبا تقدیمت کنم...

 کاش می توانستم روزهای زندگی ام را بی تو سپری کنم...

                                   

وقتی که...

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته  
      
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي آغوشت جا ميگرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش هميشه  بين دستات بود

وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

 

مقدس ترین...

مقدس ترین کلمه ...... خدا 

 

زیبا ترین کلمه ...... عشق

 

پر احساس ترین کلمه .... محبت

 

پر معنی ترین کلمه ...... نگاه

 

عالی ترین کلمه ...... دوستی

 

تلخ ترین کلمه ...... جدایی

 

دردناک ترین کلمه ..... خیانت

 

بد ترین کلمه ..... تمسخر

 

عاشقانه ترین کلمه ...... تو

دوست دارم...

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

ت و م ث ل ......

تو مثل حبابی و من مثل باد خزون امدم تورو ببرم به شهرمون شهری که گل گلی خار نداره عشق صفا راس راسی اونجا بارون نمی یاد برف نمی یاد که تو آسیب ببینی اما اشک چشم من بند نمی یاد تو خودت خوب می دونی که چقدر دوست دارم دست تو دستات پا تو رویا می زارم تو چشمت آبی رنگ آسمون من دلم دریای خون بوی تو بوی بهشت یاد من بوی تو بود
اشک تو قطره عشق یاد من اشک تو بود نقش قالی عکس تو قالی قاب به دیوار دیواری به رنگ زرد زرد رنگ رویای منه کاش می شد ما با هم پر  می زدیم به آسمون توی ابرا زیر بارون با رعد برق می جنگیدیم تا به رویا برسیم توی رویا من و تو با هم بودیم حس من مال تو و دل من برای تو  صحرای دل من خشک دل من بارون می خواد بارون یه عالمه دوس دارم
 

یعنی می شه من و تو یه روزی در کنار هم باشیم

 

Only for boy@girl

 

ghabel tavajooh kasani ke dostdokhtarhashono ya dostpesarashono kheli dost daran ino barashon befrestid

migi az gool khoshet miyad vali vaghti boosh mikoni atresho azash migiri ' migi az baroon khoshet miyad vali vaghti mibareh chatr migiri ziresh ' migi az noor khoshet miyad vali vaghti aftab tolo mikone miri to saye ' migi az darya khoshet miyad vali vaghti toofaniye nemiri jeloosh ' migi az derakhta khoshet miyad vali vaghti miri jangal mitarsi gom beshi ' migi ghorobe khorshid ghashange vali vaghti ghorob mikone badbakhtiyat yadet miyad pas chetor entezar dari vaghti

 migi dostet daram man natarsam

 

وشته های من برای تو...

 

 می خوام تو باشی و منو در آغوش بکشی....نمی خوام ذره ای تو از من جدا شی.....من عاشقتم و دوستم

داشته باش....دلم به تو خوشه آخه من غیر تو کسی رو ندارم..........تو هم با من قهری منو نمی فهمی

بازم اشکال نداره......من که دوستت دارم برای من همین کافیه........تو عاشقه کی هستی؟چرا منو دوست

نداری ؟.....اشکامو فقط برای تو ریختم نگو ارزشی برات ندارم........نگو که دیگه از من خسته شدی

می خوای بری و با من نباشی......من عاشق تو هستم ولی تو از من سیر شدی.......باشه بازم اشکالی

نداره.....تو بری دل من عاشقه کس دیگه ای نمیشه......می گی پر رو هستم و بد......من به خاطر تو

فرشته می شم........من به خاطر تو یه روز گم میشم.......دوستم داشته باش..... به خدا عشقم از بی کسی

نیست....چشمام رو باز کردم تورا د ید م........پس نگو نه که من بی تو میمیرم...........هر چی سختی

بکشم حقمه.......هر چی واست اشک بریزم کممه..........دوست دارم و دوستم نداشته باش....تو بری از

خونه ی دلم دیگه کسی بر نمی گرده توی کاشونه ی دلم......ببین این کمه برات؟..از دیوونه ها دیوونه ترم

ببین این واست کافی نیست؟از عاشق بود ن تو سیر نمی شم.....ولی تو بازم دوستم نداشته باش......

بازم اشکالی نداره....در دل عاشقم همیشه به روی ماهت بازه...

 

تو کی هستی؟

     د ر د ریچه ای از قلب تاریک من ...تو هستی

     د ر روشنی چشمان همیشه تاریک من...تو هستی

     در طلوع نابهنگام شب های من....تو هستی

    د ر سپید ه د م روز پس از فردا ی من...تو هستی

    در قطره ی نقره ای اشک چشم من ...تو هستی

    د ر نبود جسم خاکی و فانی من ...تو هستی

    د ر آخرین نوشته ی شعر تنهایی من ..تو هستی

    تو کیستی که درمن هستی؟؟؟

دروغ نگفتم...

 

    دروغ نگفتم اگه بگم

            وقتی يک روز صدات رو نمی شنوم دلم تا لب ايوان اتاقت پر می کشه

      دروغ نگفتم اگه بگم

           وقتی روز آخر اخرين ديدارم با تو می گذشت  بدجوری دلم برات تنگ می شد

     دروغ نگفتم اگه بگم

        هر وقت فکر دوری تو توی ذهنم بال و پر می گرفت . کبوترهای اسمون دلم زير رگبار بارون نااميدی و تنهايی  بی قرار و بی تاب می شد

     دروغ نگفتم اگه بگم

         لحظه به لحظه از بودن با تو افتخار می کردم

    دروغ نگفتم حتی اگه بگم

          از خنده های تو خندم می گرفت و از گريه تو گريم می گرفت

      من می دونم تو هم می دونی که هيج کدوم رو دروغ نگفتم ..... اما دروغ محضه که بگم عاشقتم

             ولی باور کن خيلی دوست داشتم و دارم ....اين بار هم بهت دروغ نگفتم...

 

 دوست دارم

یکی را دوست دارم.....

یکی را دوست میدارم

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم ...

او همان ستاره ی درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است ...

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است ...

یکی را دوست میدارم ... آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است ...

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم میباشم ...

                                            

وای.....

وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن

اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم

اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن

اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم.به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه

به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره 

باور کن با همه وجود سعی کردم بهت بفهمونم که ديوونتم که دوست دارم که من بيشتر از همه قدر تو رو ميدونم

ولی عشق من يه جاده يه طرفست که می خوام تا آخرش برم حتی اگه به مرگم ختم بشه

ديروز خيلی برات دعا کردم .خواستم تا همه درد تو رو به من بده تا تو با هر کسی که می خوای راحت و خوشبخت بشی

ياد تو هميشه همراه منه

تو فرشته روشنی شبهای تاريک منی که از من خيلی خيلی دوری

اما

دلامون خیلی به هم نزدیکه

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی

دوســــت دارم

تصنیف عشق

آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...

دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...

آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش

نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها

پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی

هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...

تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...

لحظه........

عشق لحظه ای است که دریابیم
که تنها ماییم که عاشقیم و بس
دیگری چون ما عاشق نبوده است
و هیچ کس دیگر چون ما عاشق نخواهد بود


درکنج دلم  عشق کسی خانه ندارد

کس جای دراین منزل ویرانه ندارد

دل رابه کف هرکه دهم بازپس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

آنکه دایم هوس سوختن مامیکرد

کاش می آمد وازدورتماشامیکرد

 

خنجر دلتنگی

 

با هر صدایی که میاد....فکر میکنم تو اومدی

With every sound like that. . . . i think you excited

تو بودی که به عشقمون....خنجر دلتنگی زدی

You have to love. . . . Daggar anguish

 

با هر نفش تازه میشه....اون همه خاطراتمون

With each new wore it. . . . That all our memories

حتی تو خوابم عادته....اینکه بگم پیشم بمون

Even you used to sleep. . . . That drop pleading to say

مينويسم،مينويسم از تو

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...

با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي
تا تو از همهمه همراه سکوتم باشي
به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...


مينويسم همه ي با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تکيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري
مينويسم،مينويسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد

همیشه بدرخش

خیال تو یعنی تمام آرامش نداشته ی سال های تنهایی و بی قراری دلم

به خود می بالم که چون تویی دارم

تو که باشی پاییز هم برایم جوانه می زند

تو که باشی تمام ثانیه هایم حرمت می گیرند و جان

تو که باشی انگار دنیا جور دیگریست

ای ستاره شبهای تارم از آسمان من نرو و برایم همیشه بدرخش

حد و مرز قلب من

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست، به من نگو که چگونه بی تو
زیستن را تمرین کنم، مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد، مگر میشود هوا
را از زندگیم برداری و من زنده بمانم،بگو معنی تمرین چیست، بریدن از چه چیزی
را تمرین کنم، بریدن از خودم را، مگر همیشه نگفتم که توهم پاره ای از منی، از
من نپرس که برای چه اشک هایم به پروانه ها هدیه می دهم، همه میدانند که دوری
تو روحم را می آزارد، تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی
کسیم باشند، نگاهت را از چشمم بر ندار، مرا از من نگیر، هوای سرد اینجارا
دوست ندارم، مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهایم....

یارا تو چه کردی؟

تو ستاره غریبی

 تو شکوه باور من

 شب عاشقیست

 یارا

 بنشین برابر من

  تو چه کرده ای که با تو شده عشق

تار و پودم

تو رو خدا بگین نره اگه بره...

ا سلام سلامی که در اشکم پنهان و در گونه هایم جاریست نمی دونم چی گم می خوام بگم ولی نمی دونم چرا نمیتونم راحت حرف بزن هیچ کس تو زندگی من نیست که دوسش داشته باشم و بخوام با هاش درد دل کنم چون خودم نخواستم نمی خوام چون از عاشق شدن خیری ندیدم دلم از عشق خونه خونه بد دارم میکشم دیگه همین روزا است بزنم به سیم آخر و خودم بکشم آخه خسته شدم خسته خسته دیگه طاقت ندارم یه زخمی رو قلبم که الان یک ساله جاش مونده خوب نمیشه خیلی آزارم میده دیگه طاقت ندارم تا حالا شده بدونید تو زندگتون کسی دوست نداره تا حالا شده شبا با بغض بخوابی صبح ها با گریه بلند شید دیگه نمی تونم دیگه صبرم تموم شد دیگه نمیتونم طاقت ندارم تواین مدت همش یه چشم خون بود و یه چشم خون آبه آخه مگه من چند سالمه که الان باید دوچاره این وضعیت بشم چرا چرا چرا اصلا چرا یه روز آدم به دنیا مییاد یه روزم از دنیا می ره چرا بگید چرا چرا  و چرا.........؟

تو رو خد بگید نره

آی آدما٬ آی غنچه ها٬ آی کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره

پیاده ها ٬سواره ها ٬مسافرای جاده ها٬ تو رو خدا بگین نره

تو رو خدا بگین نره٬ اگه بره٬ من حرفامو به کی بگم؟

آخه من هم عاشق شدم٬ داره میره ٬من چی بگم؟

آهای شبا ٬ستاره ها٬ ترانه ها٬ اگه بره٬ قشنگی ها رو میبره

آی آدما٬ مسافرا ٬پنجره های کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره

عاشق شدم ٬اون می دونه٬ واسه همین داره میره

اگه بره٬ کی تو شبام٬ شعرام رو از من می گیره؟

نرو ٬بمون٬ اگه کمم ٬عاشق شدم خیلی زیاد

یادش به خیر٬ چه زود گذشت ٬اون اولا یادت میاد؟

مترسکی غریب بودم ٬تنها بودم٬ ساکت و بی صدا بودم

قشنگ بودی٬ بچه بودم٬ از آدما جدا بودم

یه حرفی موند٬ توی دلم ٬بهت بگم ٬از روزی که گفتی میرم

خواستم بگم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم

نه خنده ها٬ نه گریه ها٬ نه اونهمه ترانه و گلایه ها

هیچی به یادت نمیاد٬ نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها

داره میره ٬تا دوباره٬ ساکن اون شبها بشم

تو باغ سرد لحظه هام٬ مترسکی تنها بشم

عمر منم با رفتنت ٬انگاری رو به آخره

منم می خوام عاشق بشم٬ تو رو خدا بگین نره

می خواد بره ٬تنها بره٬ تو فکر راه سفره

آی آدما ٬ستاره ها ٬مسافرا٬ تو رو خدا بگین نره

فريب نمي دم خودمو , مث ديوونه ها دوست دارم تو رو

 

KANDIRMAM KENDIMI , SEVIYORUM DELILER GIBI

فريب نمي دم خودمو , مث ديوونه ها دوست دارم تو رو

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود

 

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

هردل که نه عاشق است رد خواهد بود

نمیبخشمت

 

می میرم برات

 

عمریه موندم توی مصراع اول چشات

فقط این فعلو بلد شدم که می میرم برات

مرا دردیست اندر دل...

اگه عاشقت نبودم

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم

تو بمون که بی تو غصه میخورم

اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم

چه کنم که این دل شکسته رو

اگه سردو مرده بودم اگه پر نمیگشودم

به تو بستم این دوبال خسته رو

نمي دانم تا کی

 

نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد شايد تا طلوع فردا  شايد تا آنسوي شب مي دانم تا خواب شب پره ها راهي نيست مي دانم شب دوباره زنجره ها خواهند خواند اما مي دانم که قلبم هميشه عاشق خواهد ماند مي دانم راهي براي گريز نيست مي دانم قلبي که بخشيده شود بازگشتي دوباره برايش نيست اما  نمي دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد پس هر شب تو را خواهم خواند شايد باد صدايم را به گوش تو بسپارد نمي دانم ولي من هميشه به انتظار خواهم ماند شايد تا ابد دوباره زمزمه هاي تو را بشنوم شايد تا ابد دوباره تو را ببينم شايد تا ابد...............

 

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم بر لب کلبه ي محصور وجود من اگر در اين خلوت خاموش سکوت اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم تک و تنها، به خدا مي شکنم، مي شکنم

 

شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد ...

 

پس از آن غروب رفتن ... اولين طلوع من باش ... من رسيدم رو به آخر ... تو بيا شروع من باش ... شب و از غصه جدا کن ... چکه کن رو باور من ... خط بکش رو جاي پاي ... گريه هاي آخر من ... اسمتو ببخش به لبهام ... بي تو خاليه نفسهام ... خط بکش رو باور من... زير سايه بون دستام ...خواب سبز رازقي باش ... عاشق هميشگي باش ... خسته ام از تلخي شب ... تو طلوع زندگي باش

 

در غريبي ناله ها کر دم کسي يادم نکرد ، در قفس جاندادم و صياد آزادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود، آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد

 

چيزي جز سکوت در برابرت ندارم .... هيچ! حالا من درهياهوي درونم گم شده ام ببين به کجا رسيده ام فقط يکبار بنگر به من ببين چگونه مي پرستمت ببين به جاي اشک برايت دعا مي کنم ببين براي گفتن دوست داشتنت التماس مي کنم در سکوت مي شکنم ... تو را فرياد مي زنم در سکوت اشک مي ريزم ..براي تو لبخند مي زنم ... بمان!!! ... تا فريادم به گوشت برسد ... لبخند بزن ... که ارزوي ديدنش را دارم ...هنوز صدار خنده هايت در گوشم اواز مي خواند اواز سر مستي ... اواز زندگي !!...

 

 هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

 

کاش هيچگاه چشمانم با رازت آشنا نمي شد و دل به ثانيه هاي انتظار آمدنت خوش نمي کرد . تقدير چنين بود که من در پي تو و ستاره ات تا اوج تنهايي دل پيش روم و حال جز خاطره نگاهت در اوج ستاره و دستان گرم او يادگاري ندارم ....

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز نتوني بگي چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري

 

تکيه به شونه هايم نکن من از تو افتاده ترم ما که  بهم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم عشق يک عمري پر پرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم  من نه قلندر شبم نه پهلون قصه ها نه برده اي حلقه بگوش نه ناجي فرشته ها  من عاشقم همينو بس قصه نداره بي کسيم قشنگه قسمت ماست که بهم نمي رسيم

 

اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري ، اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب ، تازه ميشه مثل تو

برای تو مینویسم

 

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري! دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري! دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني! وستت دارم ، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ، همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند، همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و  تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود! دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!  دوستت دارم همچو باران ! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي شويد ! دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد   دوستت دارم ، چون با باوري عميق در قلب من نشستي دوستت دارم چون از زندگي ودنيا گذشته اي تا با من بماني ! دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت! دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي! مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر! نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است! نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است! نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو مي باشد!

 

آري! از تو گفتن نيز به هستي من آرامش خاصي مي بخشد... توي اون شبهاي تاريک که بي کسي بود همه کسم تو بودي. با زبون همزبوني برام از ستاره هاي ظاهر در اسمون مي گفتي و لالايي شبهاي من قصه هاي پر فريب عشق تو بود... اون باغ ! پنجره باغي پر از شقايقهاي عاشق رو به روي دلم گشودي. با چشمهاي خسته تو که سياهيش سفيديه بخت من بود دوروبر خودم و نظاره مي کردم اين صداي تو بود که توي گوشهاي من طنين انداخته بود و اسمم رو فرياد ميزد. دلم مي خواست براي آخرين بار هم که شده بهت بگم که جز تو مونسي ديگه براي من پيدا نميشه. دلم هنوز مهر تو رو مي خواد... مسافر خسته من که قلبش پيراهن سياه به تن داشت مي گفت: آدم يه روز به دنيا مياد يه روز هم از دنيا ميره هر کي که عاشق نباشه تنها مياد تنها هم ميره...و او تنها هم چشم از اين جهان فرو بست...حدس ميزد که اينطوري بشه! مگه من از تو چي مي خواستم؟ بزرگترين آرزوي من اين بود که من و در حسرت عشقت نگذاري.و حرفهاي من براي تو خيلي تلخ و و نامفهوم بودند!!! توي اون شب غمناک که لحظات با تو بودن رو براي من تازه مي کرد! شدم رفيق نيمه راه تو...تنهام گذاشتي بي معرفت!! تو کي هستي؟ فراموش شدم مگه نه؟ بي معرفت تنهام گذاشتي؟ باشه.تو هم برو.من هم ميرم. ديگه بر نگرد.بذار بميرم...

 

براي تو  مينويسم از عشق مينويسم تا مثل يك خا طره در ذهنت بماند... همه احساساتي كه مي خواني از اين دل شكسته من است پس بخوان چون همه اينها حرف دل عاشق من است بخوان كه نويسنده آن اين قلب پراز اميد من هست... همه دل خوشي من اين نوشته هاست همه دلخوشي من آن چشم هاي زيباي  تو هست همه دلخوشي من آن قلب مهربان تو هست وهمه دلخوشي من آن صداي زيباي توهست. اگر مرا از ياد ببري اگر آن دستهايت را از من دريغ كني اگر آن قلب مهربانت را از من بگيري و اگر روزي فرا رسدكه ديگر صدايي از تو نشنوم آن زمان بدان كه ديگر من دراين دنيا وجود نخواهم داشت بدان كه آرزوهايم همه بر باد رفته اند بدان كه زندگي برايم بي مفهوم شده است و بدان كه از خستگي و از نا اميدي به آن دنيا سفر كرده ام اين دفتر عشق با تمام متنهايش و تمام احساسات پاك وعاشقانه آن براي تو هست وآن را مدتي است كه به تو تقديم كرده ام و تا زماني كه عشق من باشي و زندگي من باشي آن را با احساسي پر از عشق باز نگه خواهم داشت.

 

بگذار عظمت عشق را درک نکني: زيرا آنقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد. بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد: زيرا اگر عشقي در آن منزل کند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد کرد. اما اگرعاشق شدي، سعي کن تنها يک نفر را دوست داشته باشي. سعي کن گريه کني و تنها براي عشق خود قدم برداري.

 

راز عشق در آن است که به يکديگر سخت نگيريم . عشقي که آزادانه هديه نمي شود اسارت است. راز عشق در آن است که در سکوت دست يکديگر را بگيريم.کم کم ياد ميگيريم که بدون کلام رابطه برقرار کنيم.راز عشق در مراعات حال ديگريست.هر قدر ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن. راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار. عشقي که داري عشق پاک باشد، به خنده ي او بخند و به گريه ي او....

 

زندگي معجوني است. شيرين و تلخ. زندگي تکرار است. تکرار حماقت‌هاي شيرين عاشقانه‌ي يک قلب تپنده. خوب يا بد. زندگي جاري است. جريان تند آب رودخانه‌هاي تازه شکفته در بهار. با ماهي‌هاي رنگين‌کماني‌اش. زندگي عشق است. عشق‌هايي که با ديدن و پسنديدن و دلباختن شيرين است. شيرين چون شهد نگاه‌هاي لرزان. زندگي تکرار است. تکرار لحظه ‌هايي که خوشايند و ناخوشايند است. خوب يا بد. زندگي زندگي است. با همه‌ي خوبي‌ها و بدي‌هاي زندگي.

 

و روزي خواهم مرد

 
و روزي خواهم مرد
 

بي هيچ سوال

همانگونه كه ديگران نيز مردند ، پوسيدند

خويش را رهانيدند

و يا رهانيدنشان

من نيز خواهم مرد

و آنگاه سلامي خواهم نمود بر تو

بر تو اي تدبیرگر خورشید و ماه

و مي دانم كه خواهي پذيرفت سلامم را

و چشم آن دارم كه بر لبانت تبسمي باشد

 هرچند کوچک

    هرچند کوتاه

می دانم که مرا از حسابت گریزی نیست

مي دانم كه دركفران كفرهايم خواهم سوخت

اما بر خود زحمت منه!

من خويش

بي هيچ حساب

 به اسفل السافلينت رجوع خواهم كرد

اما اگر روزي

 روزگار دوزخم به سر آمد

و خواستي مرا در بهشت راهي دهي

و بر من منت گذاري

و گويي كه چه مي خواهي؟

هيچ از تو نخواهم خواست

نه بهشت و نعمتهايش

نه شراب و ميوه هايش

و نه حور هاي سيه چشمش را !

تنها يك چيز از تو خواهم خواست

و آن كوچك اتاقيست خالي

جايي كه بتوانم تنهايي هايم را در بر بگيرم

با گليمي پلاسيده و كهنه

و تكه نان و كاسه ي آبي مرا كفايت مي كند

و تنهايي

بزرگترين آرزوي من خواهد بود

تنهاي تنها

تنها بي هيچ كس

و تو ديگر نگران من مباش

من خويش

در آغوش غم هايم

بر روي تعفن اسب ها خواهم خوابيد

خدایا یعنی میشه

اونی که می خواستم اونی که می خواستم


اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت


اونی که می خواستم دلمو شکستو


به پای یک عشق جدید نشستو


چشم روی آرزوم همیشه بستو


پشت مه پنجرمون رها شد


اونی که می خواستم مثه اشک چکیدو


تو طول راه باز یه کسی رو دیدو


به آرزوش انگار دیگه رسیدو


به خاطر هیچی ازم جدا شد


اونی که می خواستم اونی که می خواستم


اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت


اونی که می خواستم اونی که می خواستم


اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت


اونی که می خواستم دل ازم بریدو


بین گلا یه گل تازه چیدو


به اونی که دلش می خواست رسیدو


با غمو غصه منو آشنا کرد


اونی که می خواستم منو برد بهشتو


اسم منو رو سردرش نوشتو


بهونه کرد بازی سرنوشتو


تو شهر رویاها منو رها کرد


اونی که می خواستم منو برد از یادو


رفت پیش اون کس که دلش می خوادو


زد زیر عشقش که یادش نیادو


مثه همه آدما بی وفا شد


اونی که می خواستم اونی که می خواستم


اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت


اونی که می خواستم اونی که می خواستم


اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت


اونی که میخواستم چرا تنهام گذاشت رفت

 

خدایا چرا؟

بارها زير لب زمزمه کردم الهي و ربي من لي غيرک......ولي اين بار وجودم فرياد مي زند الهي و ربي من لي غيرک .....چرا که از آدميان خسته ام خدايم .

الهي ! در سکوت افتاده اي بيش نيستم ، تو دليل سکوتم را مي داني ، و چه آسان سکوتم را هم محکوم کردند .

الهي ! مي گذارم تا باز هم بگويند ، چرا که تو را دارم و تو مرا بس .

الهي ! گفتي خريدار دل شکسته اي ، آوردمش ولي ارزان نمي فروشمش . ميدانم بهتر از تو خريداري پيدا نمي کنم ميدانم با من راه مي آيي .

الهي ! ببين در راه مانده اي هستم دلتنگ وصال ، دلتنگ آغوش يار ، دلتنگ شنيدن صداي قلب يار . الهي درياب !

الهي ! سادگي را به من ارزاني کن هرچند مجازاتم کنند ، الهي! جنون عطا کن .جنون ، جنون ، جنون.

الهي ! کودکان چه معصوم مي خندند ، کودکي عطا کن .

الهي ! خدايم !ياري ام ده که در مقابل اين قوم هيچوقت سر تعظيم فرو نياوردم چرا که سجده گاه من و تعظيم من فقط و فقط براي توست .

الهي ! ياري ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم . الهي يا ربي دل بي کينه عطا کن ، دل بي کينه عطا کن خدايم .

الهي ! وقتي غنچه اي کوچک با نور خورشيدت شکوفا ميشود واي به احوال من که با نور تو قلبم تاريک بماند و به روشنايي سلام نکند .

خدايم ! حرف بسيار است در خلوتهايم برايت سخنها دارم
                

خدایا دوست دارم، همیشه داشته باشمش تو زندگیم ،تو ذهنم .دوست دارم باشه دوست دارم حسش کنم تو تموم لحظه های زندگیم ولی خدایا چرا نمیتونم ببخشم؟چرا نمیتونم فراموش کنم من اینجوری نبودم خدایا...

گاهی فکر میکنم خدایا دیگه هیچوقت نمیتونم فراموش کنم که چی شد؟خدا چرا همیشه اینقدر زمان زود میگذره برای خراب شدن چرا خدا؟

بسوی خوشبختی

*هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست.

*بزرگترین آزادی بشر ، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است.

*محرومیت،استعدادهایی را شکوفا می سازد که در خوشی پوشیده می مانند.

*اغلب مردم به همان اندازه شاد هستند که ذهن خود را برای آن مهیا کرده اند.

*اغلب مشکلات در واقع ناشی از فقدان فکری است.

*نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها یا سریع ترین ها پایان نمی پذیرد بلکه دیر یا زود ازآن کسی است که بردن را باور دارد.

*برخی از انسانها هر چیز را همان گونه که هست،می بینند و می پرسند:چرا دیگران رویاهای چیزی را در سر می پرورند که هرگز نبوده و می گویند:چرا که نه!!!

*یکی از مهمترین مهارت ها در آرام بودن،فکر نکردن به مسائل کوچک است.دومین مهارت کوچک شمردن تمام مسائل است.

*لازم نیست هر کاری را که انجام می دهید با موفقیت همرا ه باشد. بعضی ها با چشم پوشی از موفقیت، آرامش خود را حفظ می کنند.

*امکان تغییر در زندگی هست.دیگران این کار را کرده اند.

***آنتونی راببنز می گوید:((از زندگی خود یک شاهکار بسازیم))***

خداحافظی به سبك ایرانی !

دیشب خیلی خسته بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم گرم شده بود كه یكدفعه از خواب پریدم.
از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
توی مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كف زمین كه نشسته ایم شروع می شود و تا چشم كار می كند، تا جایی كه همدیگر را اندازه یك مورچه می بینیم، ادامه پیدا می كند:
خب احمد آقا ، صغرا خانم! خیلی زحمت دادیم با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم. با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال اوشین وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم. حالا حساب كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن: «خداحافظ» و صاحب خونه بدبخت، پس از كلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال به دنبال مهمان ها مستمراً جواب خداحافظی آنها را بدهند: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ ...»
حالا اومدن دم در: « ... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. خداحافظ ، خداحافظ ، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ .
توی این دست اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشد كه دیگر واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون را به هم بگویند و در تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» سلسله وار به گوش می رسد.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دست تكون می دن:«خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ » راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب 5 تا 6 بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زند. حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد می زنن: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ»!
آخه یكی نیست بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟
تازه فردا ساعت 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشب مهمون بوده زنگ می زنه به صغرا خانم و می گه:«صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت كردن یادم رفت ازت خداحافظی كنم.!!!

.

 دوست دارم

راز كلمات

بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،
ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.

در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمر طول میكشه تا كسی رو فراموش كرد.

دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال
دارایی نرو چون كم‌كم افول می‌كنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.

دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی دنیای واقعی بغلش كنی.

رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری.
چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی.

آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش
باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.

همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

شادی برای اونایی كه گریه می‌كنن و یا صدمه می‌بینن زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.

عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردی و بقیه می‌خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.

لطفاً این متن رو به اونایی كه براتون ارزش دارن
بفرستین. برای اونایی كه زندگی شما رو لمس كردن.
اونایی كه وقتی احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین.
اونایی كه باعث شدن وقتی ناراحت بودین، سمت روشن واقعیتها رو ببینین. اونایی كه شما میخواید بدونن كه شما قدر دوستی با اونا رو میدونین. اگه این كار را نكنین، خوب براتون اتفاقی بدی نمی‌افته ولی تنها شانس روشن كردن روز یك دوست با یك نامه رو از خودتون گرفتین.